سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اینجـــــا هــــمه چــــی درهـــــمه

نظر

امروز فهمیدم یک نفر در حوالی خانه ی ما چند روزیست نگاهش را به کوتاه ترین سقف ِ کوچکترین خانه ی این دنیا خیره کرده است  .

تا همین چند روز پیش از همین مغازه ی سوپری سر کوچه ماست میخرید و از سبزی فروش ِ پاکستانی نبش ِ خیابان ، سبزی . نمیدانم از قصابی ِ محمد آقا هم گوشت میخرید یا نه . وضعیت خوبی نداشت . اجاره نشین بود .

حالا ولی صاحبخانه شده است . . .


در هم ندارد این خانه ی جدیدش ، که بکوبیم و بگوییم همسایه ، خوابیده ای ؟ گرسنه خوابیده ای یا سیر ؟ خانه ات نور دارد یا نه ؟

نور ِ خانه اش لابد الان ، همین " رحم الله ُ یقرا"یی است که خادم مسجد محله ، بین دو نماز حواله میدهد و همسایه ها در پی اش صلوات بلندی میفرستند و خدا بیامرزی تحویل میدهند .

هه!

خانه ات پر نور همسایه . . .

اینجا که تا بودی حالت را نپرسیدیم ، هرچند میفهمیدیم حال خوشی نداری ، بلکه آنجا به برکت این خرماهای نارگیل زده  و این حلواهای غرق گلاب ، حال و روزت کمی بهتر شود ! حال ما هم البته به هر حال خوب است . از همین سوپری ماست میخریم و از همان قصابی گوشت . و  بی خیال، میخوریم و البته یادمان هم نیست که یک روز ما هم می آییم همین حوالی تو و باز در همسایگی ات سرمان را روی خاک های یک محله میگذاریم و یک مسجد برای شادی روحمان میخواند : فااااااااتحه . . .

راستی امروز که عکس های روی دیوارت را دیدم تازه فهمیدم از بعد از داغ جوانی که دیده بودی چقدر موهایت سفید تر شده بود . نمیدانم چطور تا به حال این را نفهمیده بودم ولی خب ، تصویر سیاه و سفیدت را که دیدم ، یکهو جای خالی ات را در محله حس کردم  . انگار که تمام سیاه ها پارچه ی عزا باشد و تمام سفید ها جای خالی ِ تو ...

همسایه ها هم که دور هم جمع شده بودند تازه داشتند ، اخبار ِ سوخته ی حال و روز روز های آخر تورا به  هم گزارش میدانند : 

-شنیده ام مریض بود بنده ی خدا .

-پسرانش هم شهرستان بودند انگار .

-راست میگفتند پول نان شب نداشت ؟

-مسجد هم می آمد . اواخر مریض شده بود دیگر پیدایش نمیشد .

- به هر حال خوب بود .خدایش بیامرزد

- بیامرزد

-بیامر...

همسایه نبودیم همسایه . نه برایت سایه داشتیم و نه همّ و غمت را به جان خریدیم . بی هم  بودیم و بی سایه .

خدا از همسایگی کممان کرد ...